تبليغاتX
نـطـــنز ِ نـــــــــــو
 
نـطـــنز ِ نـــــــــــو
 
 
 
 

تعاونی 17، جایی که کمتر نطنزی را می شناسیم که از آنجا رضابت داشته باشد حتی رضایت نسبی. خیلی وقت است می خواهم این مطلب را بنویسم ولی فرصت نشده. چندروز پیش بعد از مدّتها به تهران رفتم. قرار بود شنبه صبح بروم، به همین دلیل جمعه با تعاونی تماس گرفتم و گفتم برایم جا بگذارند و سوال کردم اگر لازم است همان موقع به تعاونی مراجعه کنم و بلیطم را دریافت کنم، ولی پاسخ این بود که نیازی به این کار نیست و صبح که بیایید خودمان کارها را ردیف میکنیم! صبح رفتیم، ردیف کردند چه ردیف کردنی!

شرح ماوقع صبح را بگویم. قبل از حرکت رفتم داخل تعاونی برای اینکه ببینم نامم در لیست مسافرین هست یا خیر که دیدم بعععله؛ یعنی خیر! اسمها را درهم نوشته اند و چندتایی جای خالی دارند و لیست را طبق عادت دست گرفته اند تا بروند مسافرین را بنشانند سر جایشان. عرض کردم چرا اسمم را ننوشته اید؟ گفتند شما که اصطلاحاً "شناس"  هستید. چه نیازی به نوشتن اسمتان است؟ گفتیم لطف عالی برقرار و رفتیم که سوار شویم. گفتند فعلاً بایستید مسافران بلیط دار را سوار کنیم. گفتیم چشم... بفرمائید. و آنها فرمودند!

بعد از ده دقیقه چیدن و واچیدن و چهار بار سوار کردن و پیاده کردن مسافرهای بدبخت، به ماهم گفتند بیا بالا. رفتیم، یک جایی به ما دادند و گفتند تا خود تهران بگیر سفت سرجایت بنشین و حال کن. پولمان را هم گرفتند و یاعلی. اتوبوس چهارتا جای خالی داشت و آنطور که از صحبت راننده و صاحب گاراژ مشخص بود به ازای آن چهارتا صندلی شش تا مسافر بلیطدار داشتند که قرار بود جلوتر سوار شوند. دوتا مسافر قم و دوسه تا مسافر کاشان هم یا ایستاده بودند وسط اتوبوس و یا به لطف آقا داوود خودمان نشانده بودندشان کف اتوبوس جلو درب عقب. اتوبوس سرانجام بعد از بیست دقیقه کش و قوس راه  افتاد. همه ی مسافرها از معطلی و وضعیت نابسامانی که برای مسافراندرستکرده بودند ناراضی بودند و همه زیر لب قرقر می کردند. ولی کسی واضح چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. به بلوار علیاء که رسیدیم یک آقایی را سوار کردند گفتند شماره بلیطش مال صندلی شماست! یاعلی، بلند شوید! ماهم که قدر خودمان بلدیم از حقمان دفاع کنیم گفتیم مشکل خودتان است، ماهم مثل حضرت آقا پول بلیط داده ایم و این از بی برنامگی شماست. خودتان مشکل را حل کنید. بعد از اینکه کلام اهانت آمیز راننده به گوشم خورد عصبانی شدم و رفتم جلوی اتوبوس. گفتم بیخود کرده اید که به ازای چهل تا صندلی پنجاه نفر مسافر سوار می کنید و از همه هم کرایه ی کامل را می گیرید. گفت به من مربوط نیست، صاحب گاراژ کرایه میگیرد. بنده هم که منتظر همچین حرفی بودم گفتم پس شما دخالت نکن بگو خود صاحب گاراژ تشریف بیاورد مشکل مارا حل کند. راننده که حرف حساب نداشت گفت چرا بیخود جنجال می کنید؟ ببینید شماره بلیط آقا مال کدام صندلی است بنشانیدش. خوب که دقت کردند دیدند اصلا شماره بلیط مال صندلی من نیست و مال یک دختریست که ردیف پشت سر نشسته. خلاصه که دیدند قضیه خراب شد، یکی از همان چهارتا صندلی خالی رادادند آن آقا نشست. قضیه گذشت و راه افتادیم. به پل هنجن که رسیدیم سرو کله ی مسافرین بلیط دار محترم پیدا شد. همان شش نفر را عرض می کنم. آقایان شوفر و کمک شوفر و الخ افتادند به تکاپو که جا برایشان جور کنند. آمدند بالا و این وسط سه تا صندلی کم بود!!

دیدند زورشان به آن آقایی که خودشان روی صندلی نشانده اندش نمی رسد. یک زن و شوهر بدبخت را بلند کردند به این بهانه که بلیط نداشته اید و جایتان مال اینهاست که الآن می خواهند سوار شوند. شوهر مربوطه اعتراض کرد که این چه وضعش است؟ مسخره اش را درآورده اید! از قبل می گفتید جا ندارید با شخصی می رفتیم کاشان و از آنجا سوار اتوبوس می شدیم. راننده گفت همین است که هست! شوهرمربوطه گفت کرایه ما را بدهید تا از همینجا پیاده شویم و خودمان با آژانس برویم کاشان. راننده گفت نمی شود، پولتان را باید بروید گاراژ بگیرید. خلاصه داد و بیداد و جار و جنجال. در این میان صدای همه ی مسافران هم درآمده بود. یکی می گفت "انگار صنعت مسافربری نطنز ارث پدرشان است" آن یکی می گفت " از قدیم همینطور بد با مردم تا می کردند و شعور برخورد مناسب با مشتری را نداشتد" من هم گفتم "تقصیر خودمان است. اگر هربار که این کارها را می کردند اعتراض می کردید و حقتان را طلب میکردید، یا میرفتید فرمانداری و شکایتی چیزی می بردید تا رفتارشان تصحیح شود نباید الآن همه با حسرت از پایانه های مسافربری کاشان و نظمشان و احترامی که از مسافر می گیرند صحبت کنیم!" همه تایید کردند. راننده گفت فعلا می رویم چندتایی کاشان پیاده می شوند چندتایی قم قضیه حل است. گفتم حل نیست، حالا که اینطور شد یا کاشان مسافرینی را که خودشان می خواهند پیاده شوند و با اتوبوسهای کاشان بروند پیاده می کنید و کرایه شان را پس می دهید یا... با لحن طلبکارانه ای گفت یا چی؟! گفتم یا اینکه ناراحت نشوید اگر جلوی خودتان زنگ زدم به پلیس راه تا دم عوارضی قم نظری بیندازند داخل اتوبوس و قضیه را حل کنند. راننده که دید اینطور است همان کار را کرد و در حالی که اعصاب همه را برای سودجوئی بی مورد خودشان خرد کردند هرکسی راه خودش را رفت!

بگذریم از اینکه لاستیک اتوبوس نزدیک تهران پنچر شد و یک ساعت علاف شدیم و چون شاگرد معتاد اتوبوس نای کمک به راننده را نداشت دوتا از ما جوانترها رفتیم کمکش و غیره. بالاخره این سفر پرماجرای ما با دو ساعت تاخیر به پایان رسید.

ادامه ی این بحث را با شرح یک ماجرا و طرح چند سوال در پست بعدی می آورم.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:16  توسط صلاح شریعتمدار  | 
 

اوایل نوشتنم در نطنزِ نو مصادف شده با اتفاقی که چندین سال است بسیاری از نطنزیها منتظر افتادنش بودند! عوض شدن امام جمعه ی نطنز یعنی آقای سلیمانی...

اوایل آمدن آقای سلیمانی را خیلی ها به یاد دارند، بخصوص آنهایی که با مسجد الزّهرا عیاق بودند و مراوده ای از دوران آقای رسولی پیدا کرده بودند و رابطه شان با مسجد حفظ شده بود. ایشان هم اوایل شروع به کارش مثل همه ی کسانی که ابتدای کارشان است با خوشروئی و  نقدپذیری و خرد جمعی(!) و اینها پا به جایگاه نماینده ی ولایت فقیه در نطنز گذاشت، ولی گذشت زمان خیلی چیزها را روشن تر کرد. نمی خواهم در جایی بدگوئی کرده باشم که موقعیت برای پاسخ نقدشونده فراهم نیست ولی واقعیت اینست که جای نقد برای آقای سلیمانی زیاد است. اگر به گوششان رسید و خواستند پاسخی بدهند خوشحال میشویم به تنویر ذهنمان کمکی از جانب ایشان بشود!

حکایت کسانی که پایشان ازمسجدالزهرا بریده شد، خواسته یا ناخواسته، مفصل است. حکایت کسانی که به سواد آقای سلیمانی که باید در سطح خود بهترین و مطلع ترین افراد باشد، نقد کردند و با بداخلاقی نامبرده روبرو شدند مفصل است. حکایت دخالت ایشان در مواردی که به او مربوط نمی شد و خیلی اوقات باعث رنجش افراد مختلف و بی گناه شد، مفصل است. حکایت اظهار نظرهای گاه گاهش در مورد اصناف متفاوت، از رانندگان تاکسی گرفته تا آرایشگرها، و عواقبی که اظهارنظرهای ناپخته اش در پی داشت مفصل است.

حکایت برخوردهای نامناسیش با ترتیب دهندگان مجالس تعزیت در جاهای دیگر، مفصل است. اگر بخواهم همه ی آن چیزی که در این سالها بر او و مردم در ارتباط با او گذشته بگویم مثنوی هفتاد من خواهد شد! ولی آنچه مسلم است در حال حاضر تعداد موافقان با حضور آقای سلیمانی در نطنز، در مقابل تعداد مخالفان حضورش بسیار ناچیز است. گرچه نظر اکثریت دلیل حقانیتشان نیست، ولی قبول کنید که در این یک مورد اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم قضیه از قرار دیگریست.

تاکنون چندین بار سخن از تعویض ایشان به میان آمده و هربار با گردآوردن طوماری و دسته ای امضاء و اعمال نفوذ فلان کسان، قضیه عقب افتاده و به وقتی دیگر موکول شده. چیزی که برای یک امام جمعه نمی تواند جالب باشد، اینکه روزی حرف از رفتنش باشد و بعد عده ای از دور و بری ها تکاپو کنند نگهش دارند. در این چند سال تقریباً هر چند ماه یکبار این صحبت ها فرازی می گرفت و بعد فرودی، شایعه می شد و بعد مثل تمام شایعه ها تکذیب می شد! تا الآن...

تا الآن که به نظر می رسد جدی تر از همیشه این بحث مجددا مطرح شده. جنجال های اخیر و مجادله های شخصی سلیمانی، از رویارویی اش با آقای قاسمی روحانی و مداح که می شناسیدش آغاز شد. مشکلاتی هم با دخالتهایش برای هیات های مذهبی که در حسینیه مرکز شهر عزاداری می کردند(در دهه ی اول محرم چند سال اخیر) بوجود آورد. بعد در موضوع جذب بودجه و تدارک زمین برای مجموعه ی فرهنگی که امام جمعه در ذهنش می پروراند، اختلافاتی بین او و فرمانداری رخ داد. آن موضوع کمرنگ تر که شد مسئله ی انتخاب آقای خسروی یکی دیگر از روحانیون برای اقامه ی نماز جماعت در مسجد جامع پیش آمد و دخالت های بیجای آقای سلیمانی در رابطه با تصمیم هیات امناء مسجد جامع! اخیراً هم که درگیری لفظی با شهردار پیدا کرد در پی اینکه او را در خطبه های نماز جمعه، فردی بی کفایت خواند(که البته تاحدی با او موافقم!)

اینکه ویژگی های شخصیتی سلیمانی چیست و آیا در تمام این درگیریها او مقصر بوده است یا محق، الله اعلم. ولی به هر حال اینکه یک نفر به تنهایی یک سر عمده ی درگیریها باشد و اینهمه مخالف داشته باشد نمی تواند بی دلیل و خالی از مسئله باشد!

دفعه ی آخر که صحبت از تعویضش بود، علیرضا عراقی که خودش در بسیاری موارد انگشت نماست و معلوم الحال، پیگیر کارش شد و با جمع آوری امضا و ارسال طومار و قس علیهذا چند صباحی دیگر به عمر امام جمعگی اش در نطنزافزود. ولی اینبار به نظر نمی رسد که سلیمانی ماندگار باشد. البته بازهم افرادی مثل مکبر وفادارش و تعدادی از افراد سپاه و کارکنان تبلیغات اسلامی، دنبال آنند که نگذارند بر مرادشان سخت بگذرد و آب توی دل حضرت مستطاب تکان بخورد ولی خبرها حکایت از رفتن سلیمانی و حتی تعیین جانشین وی دارد. اتفاقی که باید چند روزی منتظر ماند و دید محقق می شود یا نه.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 0:41  توسط صلاح شریعتمدار  | 

 

نطنز، زادگاه من، شهری دوست داشتنیست. شهر کوچکی که معمولاً اتفاقاتش بسته به اندازه و مقیاس خود شهر که در نظر گرفته بشوند همچین خیلی هم کوچک نیستند. نطنز زیاد شلوغ نیست. شاید هفته ای چند نفر توی اینجا متولد بشوند یا بشتابند به دیار باقی! ولی از آن موقع که من یادم می آید تغییر زیادی نکرده. نمی خواهم به رسم مورخ ها بگویم انقدر کیلومتر مربع وسعت دارد و بین اصفهان و کاشان قرار گرفته و صنایع دستی اش فلان است و بافت معماری اش بهمان است و چه و چه. مخاطبان این وبلاگ همشهری ها خواهند بود که تا حد زیادی اطلاعات کلی را می دانند و بیش از آن هم به کارشان نمی آید، آنها هم که به کارشان می آید یا مشتاقند از شهرشان بیشتر بدانند جایش اینجا نیست. بروند سروقت چهارتا ریش سفید که سنی ازشان گذشته یا دو جلد کتاب بدردبخور جامع بخوانند که قطعاً بیش از اطلاعات دست و پا شکسته ای که بخواهد توی این وبلاگ داده بشود به دردشان خواهد خورد! مطلب را خلاصه می کنم...

توی اینجا نمی خواهم عکس های نطنز را بگذارم یا پاتوقش کنم که هرکس بی سر و همسر مانده بیاید توی نظرات و مطالب این وبلاگ دنبال تا و جفت خودش بگردد!! قرار هم نیست فحش و فضیحت بنویسم و حرفهای سطحی غیرمنطقی بزنم که خوشایند کسی باشد یا به قصد تخریب دیگری. برای گفتن از آثار باستانی و جاهای دیدنی نطنز هم وبلاگ ها و سایت های بهتر و مفصلتری هستند، پس این کار را هم نخواهم کرد. ممکن است یکی این وسط پیدا شود بپرسد پس مرضت چیست اینجا را راه انداخته ای و می نویسی؟! جواب آن عزیز(اگرچنین کسی باشد!) اینست که دنبال نطنزی هستم ایده آل تر از این، نطنزی آرمانی تر، مناسب تر از جهت مکان زندگی، از لحاظ سطح درک و قدرت منطق همشهری ها که باید بهشان افتخار کرد، نطنزی که لیاقت تاریخ طولانی و باستانی اش راداشته باشد! از این جهت نام اینجا را گذاشتم «نطنزِ نـــو»

از بس ناامیدی و رضایت به وضعیت فعلی را در چهره ی سن و سال داران این شهر و بی انگیزگی را بین جوانانش دیده ام و می بینم، احساس کردم باید لااقل اگر دلم می سوزد حرکتی بکنم. دست کم در حوزه ای که می توانم و نوشتن است، دستی بجنبانم و قلمی بچرخانم!

نمی گویم با چیزهایی که اینجا می نویسم همه ی مشکلات حل می شود و نطنز یک شبه گلستان می شود، نه! این حرف نه منطقی است و نه شدنی، و نه هدف این وبلاگ و نویسده ی آن است. هدفم اطلاع رسانی مناسب از قضایایی است که ممکن است کمتر مردم شهر در جریانش باشند و ایجاد محیطی که بشود پیرامون اخبار و اتفاقات نطنز تبادل نظر کرد. قصد دارم به بالابردن ادراکات اجتماعی خودم و سایر نطنزی ها که برای شهرشان دل می سوزانند و قصد ایجاد تغییر دارند و امیدوارند به بهبود اوضاع، کمک کنم. کمکی باشم برای افزایش آگاهی مخاطبانم و از آنها هم مدد بگیرم برای آنکه جاهل و بی اطلاع عمرم را سپری نکنم.

نظرات این وبلاگ تاییدی نخواهد بود و هر کسی می تواند نظرش را ثبت کند. نظرات هم وابسته به عقیده ی واقعی نویسنده نیست. پس برداشت از نظرات خوانندگان نباید به پای نویسنده نوشته  شود که اگر عقیده ای داشته باشم قطعا ترجیح می دهم توی صفحات اصلی انعکاس دهم.

من همشهری شما هستم، خیلی هاتان مرا می شناسید و شاید روزی چندبار هم ببینیدم یا با من همکلام شوید، فعلا نامم "صلاح شریعتمدار" است! شاید هم بعدها گفتم که هستم. ولی مطمئنا چیزی که از همه چیز کمتر اهمیت دارد همین اسم و رسم و نام پدرهاست! عقاید و اندیشه ها بیشترین اهمیت را خواهد داشت و اگر روزی برسد که مقیاس سنجشمان (خلاف آنچه می بینیم) همین عقاید و ادراکات باشد، بهترین روزهای عمرمان را شاهد خواهیم بود. برای پست اول کمی طولانی شد ولی امیدوارم ارزش خواندن را داشته بوده باشد.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:38  توسط صلاح شریعتمدار  | 
 
  بالا